به وبسایت پرتال جامع افق خوش آمدید

تبلیغات

مطالب این تارنما با استفاده از اسکریپت هوشمند خبرخوان افق گردآوری شده است . درصورت مشاهده محتوای نامربوط لینک مطلب را گزارش دهید .

تبلیغات






قطعه ای از کتاب: دایی جان ناپلئون راجع به عشق و عاشقی

قطعه ای از کتاب: دایی جان ناپلئون راجع به عشق و عاشقی

اسدالله میرزا خطاب به سعید: منم یه روزگاری مثل تو بودم، احساساتی، زود رنج… اما روزگار عوضم کرد. جسم آدم توی کارخونه‌ی ننه‌ی آدم درست میشه، اما روح آدم توی کارخونه‌ی دنیا.

... تو قضیه زن گرفتن منو شنیدی؟

سعید: یه چیزایی می‌دونم. یعنی شنیدم که شما زن گرفتی و بعد طلاقش دادی.

اسدالله میرزا: به همین سادگی؟ زن گرفتم، بعد طلاقش دادم؟

... من ۱۷، ۱۸ سالم بود که عاشق شدم.

سعید: عاشق کی؟

اسدالله میرزا: یه قم و خویش دور. نوه عموی همین فرخ لقا خانم سیاه پوش…

سعید: خوشگل بود؟

اسدالله میرزا: خیلی...

سعید: اونم شما رو دوست داشت؟

اسدالله میرزا: خیلی... عشقای بچگی و جوونی دست خود آدم نیست. بابا ننه‌ها بچه هاشونو عاشق هم می‌کنن. از بس به شوخی اون به دختر این میگه عروس من، این به پسر اون میگه داماد من. همین‌جور هی تو گوش آدم فرو می‌کنن. بعدها به سن عاشق شدن که می‌رسی، می‌بینی عاشق همون عروسِ بابا ننت شدی. اما همین بابا ننه‌ها وقتی که فهمیدن، روزگار منو اون دخترو سیاه کردن…

سعید: آخه چرا؟

اسدالله میرزا: بابای اون برای دخترش یه شوهر پولدار تر از من پیدا کرده بود؛ بابای منم برای پسرش یه عروس اسم و رسم‌دار تر. منتها ما از رو نرفتیم. انقدر کتک خوردیم و فحش شنیدیم تا خسته شدن و مجبور شدن ما دوتا رو به هم بدن.

... دو سال تموم حتی فکر یه زن دیگم به کله‌ام نیافتاد. دنیا، آخرت، خواب، بیداری، گذشته، آینده و هرچیز دیگه برای من تو وجود اون زن بود. خود اونم یه سالی ظاهراً با من همین حال و هوا رو داشت. اما یواش یواش من به چشمش عوض شدم.

سعید: شما که خیلی همدیگرو دوست داشتین. چرا اینجوری شد؟

اسدالله میرزا: یه رفیق داشتم، همیشه می‌گفت: سال اول که زن گرفتم، زنم انقدر خوب و شیرین بود که دلم می‌خواست بخورمش. اما سال سوم پشیمون شدم که چرا همون سال اول نخوردمش… (خنده) حوصله ندارم برات بگم چرا… چطور شد... فقط برات میگم که از سال دوم اگه از اداره یه راست می‌اومدم خونه و جای دیگه نمی‌رفتم، زنم خیال می‌کرد جایی ندارم که برم. اگه به زن دیگه‌ای نگاه نمی‌کردم، خیال می‌کرد عرضه ندارم. یادته چند دفعه از من پرسیدی این عکس کیه؟ (عکس یک مرد عرب)

سعید: همین دوستتون؟ آره یادمه

اسدالله میرزا: همیشه به تو گفتم یکی از دوستان قدیمیه. اما این دوست من نبود، نجات دهنده‌ی من بود…

سعید: نجات دهنده‌ی شما؟

اسدالله میرزا: بله، نجات دهنده‌ی من… (رو به عکس) تصدقت بشم من.

... زن من با همین عربِ نتراشیده‌ی نکره گذاشت فرار کرد.

سعید: فرار کرد؟!

اسدالله میرزا: اوهوم…

سعید: شما هیچ کاری نکردید؟

اسدالله میرزا: طلاقش دادم… رفت زن همین عبدالقادر بغدادی شد.

سعید: این مرتیکه زنتونو دزدیده، شما عکسشو قاب کردین گذاشتین جلو چشمتون؟

اسدالله میرزا: تو هنوز بچه‌ای…... اگه تو دریا غرق شده باشی و اون لحظه‌ای که داره جون از تنت در میره، یه نهنگ پیدا بشه، نجاتت بده، شکلش به چشمت از ستاره‌های سینمام خوشگل‌تر میاد. عبدالقادر کریه‌المنظر همون نهنگه که به نظر من از مارلین دیتریش هم خوشگل‌تره.

سعید: حالا چرا عاشق عبدالقادر شد؟

اسدالله میرزا: من با ظرافت با زنم حرف می‌زدم، عبدالقادر با زمختی و خشونت. من روزی یه بار حموم می‌رفتم، عبدالقادر ماهی یه بار. من با نهار حتی پیازچه هم نمی‌خوردم، عبدالقادر یه کیلو یه کیلو سیر و ترب سیاه می‌خورد. من شعر سعدی می‌خوندم، عبدالقادر آروغ می‌زد… اونوقت تو چشم زنم من بیهوش بودم، عبدالقادر باهوش. من زمخت بودم، عبدالقادر ظریف… فقط به گمونم عبدالقادر مسافر خوبی بود، دست به سفرش محشر بود، یه پاش اینجا بود، یه پاش سانفرانسیسکو... [سکس]

سعید: عمو اسدالله، چرا اینا رو برا من تعریف کردی؟

اسدالله میرزا: ذهنت باید یه کمی روشن بشه. چیزایی رو که بعداً خودت خواه ناخواه می‌فهمی، می‌خوام زود تر به تو بفهمونم…

 



منبع این نوشته
اشتراک گذاری مطلب
تمامی حقوق این وب سایت برای گروه آواساز محفوظ است